شعر باران

ایستگاه
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
 

در ایستگاه دوم پیاده می شوم

بیزار از راه

از صدا

وبوی تند نفسها.

سکون غوغا می کند.

سکون همیشه غوغا کرده است.

و مناظر که بر پنجره بوسه می زنند

انعکاسی حقیرند

که مردمک چشم را فریب می دهند.

در سکون مگسها جفت گیری می کنند

و بر انگشتانم

 بر پوستم

بر موهایم می نشینند.

در سکون

عده ای حقیقت را تیر باران می کنند

و از کرمهای زیر پوستشان بی خبرند.

نام مقصد بر بلیط مچاله شده ام

هستی بود

که همچنان گم شده است

هر چه بیشتر می گذرد

حضور بی معناتر خمیازه می کشد.

در ایستگاه دوم

حتی اگر نباشد

پیاده میشوم

و پایم را

بر نیستی می گذارم.


 
comment نظرات ()