شعر باران

ایستگاه
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
 

در ایستگاه دوم پیاده می شوم

بیزار از راه

از صدا

وبوی تند نفسها.

سکون غوغا می کند.

سکون همیشه غوغا کرده است.

و مناظر که بر پنجره بوسه می زنند

انعکاسی حقیرند

که مردمک چشم را فریب می دهند.

در سکون مگسها جفت گیری می کنند

و بر انگشتانم

 بر پوستم

بر موهایم می نشینند.

در سکون

عده ای حقیقت را تیر باران می کنند

و از کرمهای زیر پوستشان بی خبرند.

نام مقصد بر بلیط مچاله شده ام

هستی بود

که همچنان گم شده است

هر چه بیشتر می گذرد

حضور بی معناتر خمیازه می کشد.

در ایستگاه دوم

حتی اگر نباشد

پیاده میشوم

و پایم را

بر نیستی می گذارم.


 
comment نظرات ()

 
تلاطم
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
 

تلاطم میان نوسانهای متعدد بی نظم پنهان می شود

اینگونه روزهایم

                    لحظه هایم

                                    ثانیه هایم

قاب می شوند

وبر میز خاک گرفته پوچی رنگ میبازند

هر تپش هر قدم

مکتب نو ظهوریست

 که در رخوت روزمرگی

هرگز متولد نمی شود

و تلاطم دردها و ناداشته ها و ناخواسته ها

بی هیچ قاعده ای سیال وار در هم می آمیزند

و محدوده ی افکارم را سکوتی مرگبار فرامی گیرد.

سطرها بی واجه به آخر میرسند

صفحه ها با علایم درهم و سپیدی محض پر میشوند

گوش کن

خطوط منظم صوت اینجا افلیجند

انگار گرد نامحدود دنیایم را

مانعی نامرئی فرا گرفته است

و ساعتهایش هر کدام

زمامدار عقربه های خود هستند.

تلاطم میان خود فریب دادنها به سکون می ماند

قلب گلها در هر دمایی و در هر فصلی

آماده ایستادن است

و تمنای  بازماندگان بیگناه طبیعت

پیش از به گوش رسیدن

به گردابی نامرئی کشیده میشود.

و تپشهایم هر چند دردناک

آگاهیشان را فریاد می کنند

و نامفهوم

میمیرند

و تلاطم میان نوسانهای متعدد بی نظم

پنهان می شود.


 
comment نظرات ()

 
دوردست
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
 

از دوردست به تماشایت می نشینم.

در ساحل

در تو غرق می شوم

از نو جان می گیرم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 

نترس

تسلیم شو

صخره ها به گرمی نوازشت می کنند

و آب بخشنده خلاء ریه ات را پر.

دریا می شوی


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳
 

گلهای قالی را چیدم و در گلدان گذاشتم

فرش شدم با نقش خاک

                                و آغوشم را برای برگهای رنگارنگ باز کردم

پاییز بر سینه ام نشست

در خونم رسوخ کرد

گیسوانم رنگین شدند

و دامن پیراهنم را طبیعت

                                    گلدوزی کرد.

آنگاه باد مرا به رقص خود خواند

و من

        چرخیدم

                       چرخیدم

                                     چرخیدم

تا زمستان شدم

و دلتنگ باریدم بر تو


 
comment نظرات ()

 
هایکو
نویسنده : شراره مرتضوی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳
 

نرگسها آواز خود را به عطر می خوانند


 
comment نظرات ()